| امروز، سه سال از 7 اکتبر 2023 میگذرد؛ روزی که عملیات «طوفانالاقصی» نه تنها معادلات تاریخی فلسطین و اسراییل را بهطور بنیادین تغییر داد بلکه به نقطهعطفی در تاریخ غرب آسیا و دگرگونی در نظم خاورمیانه تبدیل شد. این عملیات آغازگر جنگی گسترده و رقم خوردن فجیعترین نسلکشی قرن بیست و یکم توسط آپارتاید اسراییلی در غزه شد؛ رویدادی که در نهایت دامنه رویاروییها را به لبنان، ایران و دیگر نقاط منطقه کشاند و هزینههای سنگینی بر رژیم نیز تحمیل کرد. در میان تحلیلهای گوناگون درباره ابعاد پویاییهای پساهفت اکتبر مقاله مارک لینچ استاد روابط بینالملل دانشگاه جرج واشنگتن در «فارن پالیسی» که 15 آوریل (26 فروردین 1405) به رشته تحریر درآورده شاید جامعتر از بقیه است؛ تحلیلی که بررسی میکند راهبرد اسراییل پس از 7 اکتبر نهتنها به امنیت پایدار منجر نشده، بلکه رژیم را در چرخهای فرسایشی از جنگ و رویارویی منطقهای گرفتار کرده است. اما سرخوردگی اسراییلیها تنها به نتانیاهو مربوط نمیشود. این وضعیت بازتاب شکست راهبرد جاهطلبانه اسراییل برای ایجاد دگرگونی در منطقه از طریق مداخله نظامی بدون محدودیت پس از حمله حماس در 7 اکتبر 2023 است. اسراییل بهتدریج دامنه اهداف خود را گسترش و شدت حملات هوایی را افزایش داد؛ حملاتی که هدفشان دیگر صرفاً مدیریت درگیریها نبود، بلکه پایان دادن به آنها بود: نابودی حماس، خلع سلاح حزبالله و تغییر رژیم یا فروپاشی در ایران. در هر یک از این جبههها، اسراییل با وجود خشونتی بیسابقه و شدید، تضعیف هنجارها و قوانین بینالمللی و تحمیل رنج انسانی گسترده، نتوانسته است به یک پیروزی کامل دست یابد. ادعاهای نتانیاهو درباره موفقیت، بر پایه تضعیف تواناییهای دشمنان، در واقع اذعان به شکست است؛ یعنی بازگشت به همان دکترینی که او امیدوار بود از آن عبور کند و نشانهای نگرانکننده از مسیری که سیاست اسراییل ممکن است در آینده در پیش بگیرد.پیش از 7 اکتبر، اسراییل تا حد زیادی بر این باور بود که میتواند درگیریهای منطقهای خود را از طریق رویکردی که آن را «چمنزنی» مینامید، مدیریت کند: عملیاتهای نظامی کوتاه، شدید و مقطعی که تواناییهای حماس و حزبالله را کاهش میداد و در عین حال بازدارندگی را تقویت میکرد. این حملات اغلب خشونتبار بودند. بیروت هنوز آثار حملات سال 2006 را بر خود دارد و فلسطینیان در غزه نیز طی دهههای پیش از 7 اکتبر، در دورههای متعدد حملات اسراییل متحمل هزینههای سنگین غیرنظامی شدند. اما این عملیاتها ذاتاً محدودکننده بودند.معمولاً هدف این بود که در مدت زمانی نسبتاً کوتاه، بیشترین آسیب ممکن وارد شود، بدون آنکه درگیری به سطح بالاتری کشیده شود. این رویکرد بر سامانه دفاع موشکی گنبد آهنین برای کاهش آثار حملات تلافیجویانه تکیه داشت، از هدف قرار دادن بازیگران دولتی مانند ایران یا سوریه پرهیز میکرد و زمانی پایان مییافت که اسراییل تشخیص میداد آسیب کافی وارد شده است و آمریکا آتشبس را تحمیل میکرد. 7 اکتبر، اما اجماع راهبردی در اسراییل را درهم شکست؛ اجماعی که بر این باور بود این درگیریها را میتوان از طریق بازدارندگی، عملیاتهای نظامی محدود و اتکا به تمایل بازیگران محلی مانند تشکیلات خودگردان فلسطین برای اعمال خویشتنداری از سر مصلحت خودشان مدیریت کرد. این فرض که حتی حماس و حزبالله برای حفظ قدرت و بقای سازمانی خود از اقدامات تحریکآمیز پرهیز خواهند کرد ــ فرضی که سیاستهایی مانند تشویق نتانیاهو به تأمین مالی حماس از سوی قطر را شکل داده بود ــ یکشبه از «عملگرایی هوشمندانه» به یک رسوایی تبدیل شد.دکترین راهبردی جدید اسراییل قرار بود تهدیدها را نه فقط در غزه، بلکه در سراسر منطقه، از میان ببرد؛ نه اینکه صرفاً آنها را مدیریت کند. این جاهطلبیها فراتر از سلطه نظامی بود. عبور از ایران و متحدان منطقهای آن برای همیشه، راه را برای ایجاد نظمی جدید در منطقه باز میکرد؛ نظمی که میتوان آن را «پاکس هبرایکا» (PaxHebraica)، یعنی صلحی تحت سلطه بلامنازع اسراییل نامید. این نظم جدید بر توافقهای ابراهیم در سال 2020 بنا میشد و ائتلافهای پایدار و یک معماری امنیتی قدرتمند ایجاد میکرد؛ معماریای که بیشتر کشورهای عربی، اگر نه همه آنها را با شرایط تعیینشده از سوی اسراییل دربر میگرفت. مسأله فلسطین نیز برای همیشه از دستور کار حذف میشد.اگر 7 اکتبر رهبران اسراییل را به ضرورت چنین تغییر راهبردیای متقاعد کرد، جنگ پس از آن در غزه به آنان آموخت که در پیگیری جنگ منطقهای خود از مصونیت برخوردارند. حمایت بیقیدوشرط دولتهای بایدن و ترامپ در طول دو سال جنگ ویرانگر در غزه نشان داد که ظاهراً هیچ اقدامی - حتی سیاستهایی که میتوان آنها را بهطور قابلقبولی «نسلکشی» توصیف کرد- نمیتواند به حمایت نظامی و سیاسی آمریکا پایان دهد.برتری فناوری اسراییل و دسترسی آن به حمایت آمریکا به این کشور اجازه میداد تقریباً هر زمان که میخواست حمله کند. اسراییل با در اختیار داشتن کنترل کامل بر آسمان و نفوذ عمیق اطلاعاتی، به این باور رسیده بود که میتواند ضربات تعیینکنندهای به دشمنان باقیمانده وارد کند، بدون آنکه با خطر یا هزینه قابلتوجهی روبهرو شود.امروز این تصویر کاملاً فروریخته است. اسراییل خود را ناتوان از تحمیل خواستههایش بر لبنان میبیند، چراکه با حزباللهی مواجه شده که دوباره قدرت گرفته و همچنین با هزینههای قابل پیشبینی یک تهاجم زمینی روبهرو است. یک جنگ هوایی تمامعیار علیه ایران در سال جاری، حتی با مشارکت آمریکا، نتوانست جمهوری اسلامی ایران را سرنگون کند یا توانایی آن برای پاسخگویی و مقاومت را از میان ببرد. حملات تلافیجویانه ایران، با پشتیبانی زرادخانهای بسیار قدرتمندتر از حزبالله نسبت به آنچه اسراییلیها انتظار داشتند، سامانههای دفاع موشکی اسراییل را تا مرز توان عملیاتیشان تحت فشار قرار داده و هزینههای اقتصادی و خسارتهای فیزیکی قابلتوجهی بر جای گذاشته است.هزینه کارزارهای نظامی مکرر بسیار بیشتر از گذشته شده است، هرچند اسراییلیها مصرانه از پذیرش این واقعیت خودداری میکنند. فجایع جنگ در غزه افکارعمومی را در بخش بزرگی از اروپا و ایالات متحده علیه اسراییل برگردانده است، در حالی که مداخلهگری بیمحابای اسراییل بسیاری از اعراب را متقاعد کرده است که اسراییل را باید یک تهدید دانست، نه یک شریک بالقوه امنیتی.حمله اسراییل به نشست حماس در دوحه در سپتامبر 2025، نقطهعطفی بود که اهمیت آن کمتر از حد واقعی مورد توجه قرار گرفت، زیرا به رهبران کشورهای خلیج فارس نشان داد اسراییل میتواند حاکمیت کشورهای آنها را نیز به همان اندازهای نادیده بگیرد که حاکمیت دشمنان مشترکشان را نادیده میگیرد. این نگرانیها با اقدامات بیثباتکننده اسراییل در سوریه تشدید شد.این مسأله با تحولات سیاسی منطقه نیز تلاقی پیدا کرد. شکاف میان عربستان سعودی و امارات متحده عربی در دسامبر 2025، دستکم تا حدی، ناشی از این برداشت بود که ائتلاف اسراییل و امارات بیش از حد قدرتمند و بیش از اندازه تجدیدنظرطلبانه شده است. بهویژه، عربستان سعودی با آنچه از نظر خود حمایت امارات از جنبشهای جداییطلب و بازیگران غیردولتی در لیبی، سودان، سوریه و یمن میدانست، مخالفت کرد.حملات اسراییل به ایران از 28 فوریه و تلافی ایران علیه کشورهای حوزه خلیجفارس، در حال حاضر محدودیتهای تضمینهای امنیتی آمریکا و اسراییل را آشکار ساخته است. رهبران کشورهای خلیج فارس دلایل موجهی داشتند که شکایت کنند آمریکا و اسراییل بدون مشورت با آنها جنگی را آغاز کردهاند و آنها را در معرض تهدیدی موجودیتی قرار دادهاند. پایگاههای آمریکا بهجای آنکه سپر دفاعی باشند، به هدف حملات تبدیل شدند؛ سامانههای دفاعی آمریکا نتوانستند از زیرساختهای حیاتی نفت و گاز دفاع کنند؛ ایالات متحده به شکلی عجیب برای باز نگه داشتن تنگه هرمز به روی کشتیرانی آمادگی نداشت و امروز بیشتر پایگاههای آن آسیب دیدهاند.البته نمیتوان دانست مرحله بعدی جنگ به کجا خواهد انجامید. اما از یک منظر اساسی، راهبرد اسراییل پس از 7 اکتبر همین حالا نیز شکست خورده است. اسراییل با وجود تمام خسارتی که به دشمنان خود وارد کرده، نتوانسته است هیچیک از آنها را از میان ببرد حتی حماس را. توسعهطلبی و خشونت شدید اسراییل در غزه و لبنان، واکنشی نسلی در میان اروپاییها و آمریکاییهایی برانگیخته است که مهمترین منبع حمایت خارجی اسراییل محسوب میشوند و همچنین نگاه اعراب به قابلیت اتکای اسراییل بهعنوان یک متحد را تغییر داده است.منتقدان نتانیاهو در داخل اسراییل زمانی که استدلال میکنند او کشور را وارد جنگهایی بیپایان و هرچه بیهدفتر کرده، در حالی که هیچ جایگزین واقعی برای باتلاق منطقهای و انزوای بینالمللی ارائه نکرده است، استدلالی قابلتوجه مطرح میکنند. |